![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
|
یه سلام عاشقونه با یه بغض بی بهونه می نویسم تا بدونی یاد تو، تو دل می مونه یادته وقتی می رفتی دم به دم نگات می کردم بغض سنگین توی چشمام گفتی: صبر کن برمی گردم یادته قسم می خوردیم عزیزم بی تو میمیرم اما حالا که تو نیستی من با دلتنگی اسیرم یادمه وقتی می گفتم به خدا نمیری از یاد آه سردی می کشیدی! توی قلبم مثل فریاد اما حالا که تو نیستی حال و روز من خرابه آخر قصه ی عاشق اشک و ماتم و سرابه اما حالا که می بینم بی تو دل رنگی نداره توی آسمون چشمام غروبا بارون می باره می دونی طاقت ندارم با غم و غصه اسیرم زود بیا که خیلی تنهام به خدا بی تو میمیرم روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:47 توسط احسان |
|
|
خیلی وقت بود این مسئله فکرمو مشغول کرده بود که عشق بهتره یا دوست داشتن اما مطلبی که
قراره بزارم معلوم می کنه دیگه قضاوت با شما.................... عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی
عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد
عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است
عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف میشود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میكشد و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند میماند
عشق جوششی یكجانبه است. به معشوق نمیاندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است و از ین رو همیشه اشتباه میكند و در انتخاب بسختی میلغزد و یا همواره یكجانبه میماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمیبینند، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن، چهره یكدیگر را میتوانند دید و در اینجا است كه گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره هم مینگرند، احساس میكنند كه هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد كوچكی نیست اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میكند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید میآید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر میخوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی میشوند
دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستیها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس میشود و از این منزل است كه ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم میبینند كه به پهندشت بی كرانه مهربانی رسیدهاند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه میآورد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:49 توسط احسان |
|
|
چت با خدا در ماه رمضان
گفتم: هيشكي نميدونه تو دلم چي ميگذره گفتم: غير از تو كسي رو ندارم گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي! گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟ گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟ گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره كني تمومه! گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟ گفتم: دلم گرفته گفتم: اصلا بيخيال! توكلت علي الله گفتم: خيلي چاكريم! گفتم:...
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن.
ما رو از دعا هاتون محروم نسازید |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:32 توسط احسان |
|
|
سلام
مداد مشكي با صفحه سفيد دوست شده بود .... قرار نبود مداد مشكي صفحه سفيد و خط خطي كنه و بره ... قرار نبود صفحه سفيد سياه و زشت بشه اما مداد مشكي سر قولش نمونده بود .... حالا پاكن در حال پاك كردن بود اما مگه صفحه سفيد مثل قبل ميشد پاكن از كار زياد كوچيك شده بود اما هنوز خط خطي هاي مداد بي ادب ( مداد مشكي ) هنوز رد خط خطي ها مونده بود .... دل كاغذ سفيد شكسته بود مداد سفيد شروع به كار كرد .... شب شده بود اما هنوز داشت كار مي كرد صبح كه همه بيدار شدن صفحه سفيد و نشناختن آخه مثله اول شده بود اما اثري از مداد سفيد نبود يعني اون كجا گذاشته بود رفته بود ؟ آره خورده هاي تراش مداد سفيد پيدا شده بود اين مداد سفيد بود كه خودشو فدا كرده بود در کوه نیکنامان ما رو گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
سکوت سرد فاصله ها تنم را می لرزاند..........وقتی به نبودنت فکر می کنم می سوزم............به یاد روزهایی که بودنت را نفهمبدم........................ {روزی فکر می کردم که اگه اونو با غریبه ای ببینم شهر را به آتیش می کشم و اما امروز دیگر حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا بفهمم که او کجاست} اینم چند تا عکس که نخواستم درخواست آخر نرگسو نادیده بگیرم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:5 توسط احسان |
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی گریستم گفتند بهانه است. وقتی خندیدم گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم
با اينكه هميشه يادت را با خود به تمام روزها ولحظه هايم كشاندم اما باز نگرانم ! انگار مي خواهم تو را پشت پلكهاي مرطوبم پنهان كنم انگار صبر هم ، بازي ام مي دهد .شايد آخر دنياست كه بيقراريهاي من به بن بست ، رسيده است .اما نه! هنوز كه تو نيامدي ! هنوز كه هق هق حرفهايم تمام نشده است ! هنوز كه رايحه ي خوشبختي را باد برايم نياورده! هنوز كه دريچه ي علاقه ي من بسته نشده ! هنوز كه فانوس اميد من خاموش نشده !پس هنوز، در درگاه انتظار مي مانم تا روياهايم مرا كنار تو برسانند ! مي خواهم بي دليل بي دليل، با احوالاتم كنار بيايم ! نه اينكه فكر كني تسليم شده ام نه ! زيباي هميشه خاموش من ! من حتي به بن بست دنيا هم قانعم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:4 توسط احسان |
|
|
مینویسم از تو و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:5 توسط احسان |
|
|
« سال نو مبارک » سال نو مبارک ... ایشالا سالی خوب و پر برکتی داشته باشید. یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
|
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:58 توسط احسان |
|
خدایا دلم گرفته
از آدمای اطرافم كه خالصانه دوستشون دارم سعی كردم همونجوری كه هستن بپذیرمشون
سعی كردم به خاطر وجودشون خوبیهاشون دوستشون داشته باشم
اما هر چی بیشتر می گذره می بینم كه آدما تو رو دوست دارن برای خودشون
برای تنهییاشون، تا وقتی خوبی كه مفید باشی
اما با ورود یه فرد مفید تر دیگه فراموش می شی
خابا تو كه بنده ها ت رو به خاطر وجود خودشون دوست داری
پس چرا بنده هات مهربونی رو از تو یاد نمی گیرن؟
كمكم كن همیشه آدمها رو دوست داشته باشم ،اما نه به خاطر خودخواهی هام
به خاطر حس لطیف دوست داشتن
شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:24 توسط احسان |
|
سلام درسته یکم دیر شد ولی هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازست ماه محرم رو به همتون تسلیت می گم نمی دونم چیا بگم پست قبلیم هم داخل وبلاگ کمی شلوغ بازی در آورد هم داخل خانواده ببینید می خوام جوابتونو بد اول از همه بخاطر نظراتتون مچکرم و می خوام جواب نظراتتونو بدم بعضیا از ای آشتی ما خوشحال شدن بعضیا ناراحت و بعضیا به ظاهر خوشحال اول بگم فرزاد جان ممنونم که به فکر من بودی حتما مراقبم چون مثل قبل تمامه وجودم ذهنم رو در گیر نمی کنم سه نقطه که نمی دونم کی هستی و چرا خودتو معرفی نمی کنی این به به گفتنت جالب بود ولی خداییش خیلی دوست دارم بشناسمت اگه لطف کنی یه نظره خصوصی برام بزاری ممنون می شم که کی هستی خئاییش این کارو کن از لادن هم عذرخواهی می کنم که بهش تهمت زدم واقعا منو بخشه و انقدر هم ضعیف نباشه که بخواد وبلاگشو پاک کنه خوبه آدم یکم به خودش امیدوار هم باشه نه اینکه انقدر ضعیف براش از خدا آرزوی خوشبختی دارم یکیم به اسم ناشناس امده گفته من بازم خر شدم .آره این خریتو دوست دارم ولی قربونت تو از همه ی ماجرا بی خبری پس نه زود تصمیم بگیر نه قضاوت کن که اشتباههات زیاد می شه.آره خوب توی این دورو زمونه آدما مختلفن ولی منم آنقدر ساده نیستم نه اینکه زرنگ باشما نه ولی .......
یادداشتی از طرف خدا به: شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟
شكر گزار باش .
در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي! سلامت و شاد و موفق باشید
در پناه خالق ب
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:32 توسط احسان |
|
|
سلام
یه خبرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
دوباره منو نرگس با هم آشتی کردیممممممممممممممممممممممممممممممم
حالا بماند جریان چیههههههههههههههههههههههههههههههههه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 19:54 توسط احسان |
|
|
سلام اول از همه عیدتون مبارک نمی دونم چرا حذف نکردم شاید بخاطر دل خودم با حرفای شما واقعا نمی دونم .اون سه نقطه هم می دونم کیه فقط اونه کهمی تونه از این حرفا بزنه
دوستت دارم لبا لب... می سوزه عشقم از تب پر می شم از اســــم تو، هر ثانیـــــه هر شب
خدایا نذار بزرگ شم
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 19:28 توسط احسان |
|
|
سلام
تا چند روز دیگه وبلاگمو پاک می کنم واسه همیشه چون از همش متنفرم
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.یه نگاه به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن ناخودآگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد.میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.یه لحظه چشاتو ببند.آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.وقتی آروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات جاری شد بی خیال بذار ببارن.اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله بامشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی.وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار باامید و توکل بیشتر .سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درددل کنی و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:30 توسط احسان |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:43 توسط احسان |
|
|
سلام امروز دلم می خواست یه نگاهی به آرشیو بکنم ببینم قبلا چی راجب نرگس نوشتم خاطراتم حرفام درد ودلم واقعا نتونستم خودم یه چیزایی یادم میومد که الان می خوام بنویسم یاد دوست دارم گفتناش یاد احسانم گفتناش یاد دعوا ها یاد شک کردن من دمدمی مزاج بودن اون فهمیدن خانواده ها یه روز قهر یه روز آشتی یک روز چند بار با هم صحبت کردن و بعدش غیب شدن نرگس تا چند روز مشغلات فکر من صحبتای مادر اون دهن بینی اون غرور من و هزاران چیز دیگه هر چی بود ۲سال گذشت فقط از خدا می خوام هر کی هرکسو دوست داره بهش برسه الان ۵ ماه کاملا قطع رابطه کردیم ولی نتونستم کاملا فراموشش کنم می دونم اون راحت فراموش کرده حتی شایدم با کسی باشه ولی تو رو خدا مواضب باشید و زود حرفای کسو باور نکنید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:37 توسط احسان |
|
|
راستی دیروز عروسی داداشم بودددددددددددددددددددددددددددددددددد
حتما بخوانید زمان های قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود٬ فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند ٬ ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. دیوانگی چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن یک٬... دو٬... سه٬... همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به میان ابرها رفت. هوس به مرکز زمین راه افتاد . دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬به اعماق دریا رفت. طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق. آرام آرام همه قایم شده بودند و دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادوسه٬ هفتادوچهار٬... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست کجا برود. تعجبی هم ندارد ٬قایم کردن عشق خیلی سخت است. دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد ٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشست. دیوانگی فریاد زد: دارم میام٬ دارم میام ... همان اول کار تنبلی را دید٬تنبلی اصلا تلاش نکرده بود قایم شود. بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود. دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت. شاخه ی درخت ٬ چشمان عشق را کور کرده بود. دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد : مهم نیست دوست من ٬ تو دیگه نمی تونی کاری بکنی ٬ فقط ازت خواهش می کنم یار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند...
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم دهد.
گفت:خودت باید آنها را رها کنی! از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد. گفت:لازم نیست، روحش سالم است،جسم هم که موقت است! از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند. گفت:صبر،حاصل سختی و رنج است.عطا کردنی نیست،آموختنی است! گفتم مرا خوشبخت کن. گفت:نعمت از من، خوشبخت شدن از تو! از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. گفت:رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کند! از او خواستم روحم را رشد دهد. گفت:نه،تو خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی! از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم. گفت:برای این کار من به تو "زندگی"داده ام! از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد،من هم دیگران را دوست بدارم. گفت:آها...، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!! زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... امروز با تمام وجودم حس کردم میونه مردم شهر خودم غریبم ، امروز با تمام وجود خوردم کردن ، منو شکستن ! می فهمی ؟ ! امروز با همه ی بدیهاش گذشت ولی هر ثانیه آرزو کردم کاش بمیرم و دیگه نباشم اما بازم دارم می نویسم و بازم زندم چرا نمی دونم ؟! تو رو خدا برام دعا کنید که اگه قراره بیشتر از این خار باشم بهتره نباشم!!!
یک عکاس چقدر می تونه با احساس باشه
چقدر میتونه دید باز و درک بالایی داشته باشه که یک چنین عکسهایی رو بیاندازه !! عکسهایی که تک تکشون با هات حرف می زنند٬ میشه صدای فریاد انسانهای مورد ظلم قرار گرفته را از درون عکسها شنید٬ عکسهایی که مشاهده آنها انقدر بر احساسات و افکار درونیم تاثیر گذاشت که صدای ضربان قلبم را به گوش می شنیدم و دلم میخواست از اعماق وجودم فریاد بکشم وبا صدای بلند گریه کنم. ظلم ٬ تا چه اندازه؟!!...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:38 توسط احسان |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:14 توسط احسان |
|
|
سلام
امروز ۹ خرداد تولد یک نفره نمی تونستم بهش تبریک بگم خواستن اینجا بهش بگم تولدت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 21:46 توسط احسان |
|
|
سلام:
این مطلب بسیار تکان دهنده است واقعا جالبه حتما بخوانیتش حتما تاثیرات بسیاری میزاره
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار
درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه
ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.
گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي
ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و
به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند
كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود
كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز
بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر
چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب
بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت
درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه،
دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز
ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با
كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است.
هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد،
ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده
نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آ
نهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
این عکس بسیار جالب و همراه با معنای بسیار جالبیست
+ اینم چند عکس
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 توسط احسان |
|
|
با سلام ضمن تبریک سال نو و آرزوی موفقیت برای همه ی دوستای گلم و تمام عاشقا به عشقشون برسن
امیدوارم سال 87 واستون بهترین سال باشه
اینم چند تا عکس هدیه ی من برای شما ها دوستای گلم
به نظره من بهترین هدیه وسه هر کس هدیه ای که در کنار عشقش سال رو تحویل کنه
امام علی میگه توجیه کردن یک اشتباه خودش یک اشتباه بزرگ تره
در قفس باز مانده بود ولی چون پرنده برای اینکه آخرین دانه را بخورد این شانس را برای همیشه از دست داد
خدایا قباحت نافرمانی ات را نشانمان ده............
حرف آخر: دلم برای کسانی می سوزه که معنی عشق واقعی رو نمی فهمن و راحت ازشون می گذرن و کسی جدیدی پیدا میشه و با کلمات دوست دارم و ........ با احساسات یه دختر یا پسر بازی می کنن و چه خامن که زود باورند ولی به نظرم محکومن و تا وقتی به خودشون میان می بینن کار از کار جا گذشته و مجبورن ...........................ادامه بدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط احسان |
|
|
واقعا من به این جمله رسیدم نمی دانم چرا این گونه است؟! وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما , دلت بسته به مهر دیگری است. بی اعتنا می گذری وعاشقانه به کسی می نگری... که دلش پیش تو نیست
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشيتقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قل ، قلب
افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به بادگفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟!پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:3 توسط احسان |
|
|
اینم از عکس من
اینم عکس خواهرزاده هام یاسمین و آرتین
کته هایی برای زندگی ایده ال
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:16 توسط احسان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:40 توسط احسان |
|
|
ولینتاین مبارک بر همه ی دوستای گلم
ای کاش دلم درد تنهایی نداشت
امسال من با کسی نیستم یعنی ولنتاین رو تنها با خدا جشن می گیرم ولی امسال تنهام از یک نظر خوش حالم ولی از یک نظر نه
وقتی کیلید قلبی رو نداری سعی نکن واسه وارد شدن بهش قلبو بشکنی
یه چیز فهمیدم که دنیا به هیچکس وفا نمی کنه هرکسم هرچی دعا کنه به خدا بگه که عشقشو ازش نگیره
چون خدا همون سر نوشتیو تعیین کرده قرار میده پس کم پیش میاد تغییر کنه مگر در موارد بسیار خاص اینم حرفه آخرم من دیگه نمی تونم کسیو دوست داشته باشم عشق فقط عشق اول
بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
همتونو دوست دارم امیدوارم موفق باشید و ولنتاین خوبی داشته باشید احسانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:51 توسط احسان |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:35 توسط احسان |
|
|
این اولین صحبت یه دل با شماهاس. من می خوام خدارو ، فقط اونو ، و تکلیفمو در مقابل تمام محبتاش بفهمم ؟ هر کی پایست ، بسم الله ...
دروغ گفت آن که دعوی محبت ما کرد ، چون شب درآمد تماما بخفت و از دوستی ما بپرداخت . مگر هر عاشقی خلوت با معشوقش را دوست ندارد؟
شکستن دلمان بی صداست ، میدانی ؟ همیشه عشق پر از ادعاست ، می دانی ؟ بیا به اسم کبوتر قسم که پر بزنیم زمین نشستن ما هم خطاست ، می دانی ؟
ماهی همیشه تشنه ام ، ای زلال تابناک یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک
الهی از پیش خطر ، از پس راهم نیست ؛ دستم گیر که جز فضل تو پشت و پناهم نیست ؛ ظظظظظظظظظظظظظالهی از پیش خطر ، از پس راهم نیست ؛ دستم گیر که جز فضل تو پشت و پناهم نیست ؛
الهی از بوده نالم یا نبوده ؟ از بوده محال است و از نبوده بیهوده !
الهی دانم که بی تو هیچ کسم ، چندان گیر دستم که در تو رسم .
ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:52 توسط احسان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:35 توسط احسان |
|
|
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها ستاره يكي از اون ستارههاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب ميكنه بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند ميكني و اون ستاره رو اونقدر تماشا م كني تا بلاخره به خواب ميري اما يه شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست اون موقع است كه تمام غم هاي دنيا هري ميريزه تو دلت بعد از اون شب تا مدت ها ديگه سرت رو رو به اسمون بلند نميكني تا بلاخره بهد از مدت ها مي فهمي با رفتن اون ستاره بازم زنده اي.... باز هم زندگي مي كني .... نفس ميكشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليون ها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني بعد از اون تصميم هر شب ميري و يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب ميري و مي بيني اثري از اون ستاره نيست اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نميشي و باز ميري سراغ يه ستاره زيباي ديگه. همشون ميرن تا اين كه نوبت ميرسه به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجود داره. اما آخرين ستاره هرگز از بين نميره .... چون تو با نهايت وجود دوسش داري
امروز فقط عکس
آري ٫ پرواز در سكوت!
خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.
ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!
پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت !
خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان!
ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد.
ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.
خدايا اين چه روزگاري است!!
كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!
اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!
اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!
اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!
خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.
خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!
مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو. خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.
خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!
پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن . من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 23:34 توسط احسان |
|
|
سلام چند روزیه که حالم خیلی بده خیلی که حتی دوستام بهم میگن احسان خیلی قیافت عوض شده خیلی کسل شدی راستشم بگم خودم قبول دارم خیلی داقون شدم اصلا نمیتونم از درسای دانشگام حتی یک ذره بخونم تا به حال اینطوری نبودم ازتون میخوام برام دعا کنید بای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:34 توسط احسان |
|
|
سلام بچه ها دلم خیلی گرفته عجیب آخ یه مشکلی پیش امده تو رو خدا برام دعا کنید ازتونم خواهش می کنم نپرسید چی چون حتی بغضم بیشتر میشه ولی تو رو خدا دعام کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:37 توسط احسان |
|
|
او همیشه هست. همیشه اینجاست . لابه لای لبخندهای تو، کنار تو، کنار دل لرزه ای تو...حتی پیش از آنکه لبی بجنبانی برای زمزمه ی دعا
![]() وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام
تلاشها،
وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره
های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز. رازهایی آبی،سبز و سپید. شب
است و خلوت من با خدا "....نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا
اشکها سرازیر می شود. آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی
دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بودکاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی
پس
شب به خیر خدای مهربان من
: بگذار باز هم بگویم
![]() ![]() دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:15 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
...
يه شب حالت بده ، خيلي بد ؛ داري به زمان و زمين بد و بيراه مي گي ... خسته شدي ، خيلي خسته حس مي كني توموم شدي آروم كم كم مي گي چرا چند وقته هيچي درست نمي شه ؟! مي گي چرا بايد كارات اينقدر گره بخوره ؟! مي گي كاش بميري راحت شي ! حتي سر خدا داد مي زني چرا ؟؟؟؟؟؟؟!!!! فكر مي كني صداتو نشنيده ؛ فكر مي كني اشكاتو نديده ! فكر مي كني داره كم كم يادش مي ره ، داره كم كم همه چي رو فراموش مي كنه ! بغض مي كني ، نمي خواي اين شب تموم بشه ، نمي خواي فرداي نكبتي بياد ، نمي خواي بفهمي اوضا خرابتر از اوني بوده كه فكر مي كردي ... اما آخرش كه چي !؟! صبح از راه مي رسه ؛ تو آينه يه نگاه به خودت مي ندازي ، نفس عميق مي كشي ، مي گي همه چي درست مي شه ، همه چي ... با خودت فكر مي كني كه همين ديشب خدا بغلم كرد ، تو بغلش تا خود صبح خوابيدم ؛ منو اينقده دوست داشته كه ... مي رسي سر اين خط : لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي فكر مي كني ، فكر مي كني ... فكر ... قاطي فكرات مي شي ، تو بغل بزرگ خداي بزرگِ خودت گم مي شي دلت يه چيزي مي خواد كه نمي دوني ؛ دلت يه چيزي مي خواد كه نمي شنوي ؛ بعد از آسمون شروع مي كنه به باريدن ، نم نم ؛ آروم ؛ خيس مي شي ، اما نه خيس ِ خيس ، مي دوني ! داري شروع مي شي ... آروم ، كم كم . .... صبح ها شكلي از رفتنيم عصر ها خستگاني كه باز مي آيند : رؤيا باخته ، بي اميد ، اندكي معترض ! خسته ام ؛ خسته ! خسته ايي كه يادش رفته برگرده ... خسته ايي كه اينجا ، اين گوشه دنيا تنها مونده ، خسته ايي كه سردش ِ خسته ايي كه تب داره ... خسته ايي كه يه كوچولو مي ترسه خسته ايي كه يه گنده دلش تنگ شده ... خسته ايي ... رؤيا باخته ؛ بي اميد ؛ اندكي معترض ... اسم : گمنام شهرت : گداي محبت نام پدر : درويش تنها نام مادر : سلطان غم تاريخ تولد : سال غم واندوه محل تولد : خواب هاي عشق مدرسه : گمشده جرم : به دنيا آمدن تحصيلات : دانشگاه علوم عشق بازي محکوميت : دوست داشتن از دادگاه : دل دادگان به دنبال چه هستي : عشقم ضمن تشکر از شما دوست عزیز که از وبلاگ من دیدن کردید اگه شما از من سوالاتی دارید میتونید به e.ehsan.t@gmail.com میل بزنید |
| پیوندهای روزانه |
|
دشت عاشقانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نرگس شیلا لادن عمو دپرس شکستن قلب منو هر کس تجربه کرد ستاره مهربون اسموني مریم جون پسری کهه عاشفانه نوشت فرزاد (كامپيوتر) خانمی که عاشق شوهرشه |
|
RSS
|